از کوبیدن میخ به دیواری
که کودکی را در قاب
آویزانش کنم../
ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد که امشب با ناله ای بغض آلود بردیار این دل خسته اشک می ریزد
از کوبیدن میخ به دیواری
که کودکی را در قاب
آویزانش کنم../
می روم..
می بازم..
من خودم می دانم...
ماندنم باختن است
رفتنم باختن است
همه زندگیم
ترس از باختن است!
من و این لحظه بی فرجامی
من و این قصه بی فردایی
رفتن آیا سهل است؟
ماندنم بهر چه است؟
لحظه ها می گذزند
قصه تلخ مرا
ز خیالت ببرند!
بوی آغوشم را
از مشامت ببرند!
تویی و قصه چشمی دیگر
منم و حسرت این لحظه به بر:
که تو تنها باشی
من و دل در بر تو
و تو تنها باشی!
تو به سر شوق رهایی داری
من به دل ماتم دنیا دارم!
تو ز من دل کندی
وه!چه می گویم من؟
تو که دل نسپردی!
تو فقط کاویدی
همه قصه تنهایی من
با دلت کاویدی!
آخرش را دیدی؟
پس از این کاوش و این رابطه سرد و غریب
آخرش را دیدی؟
آخر قصه تنهایی من
آخرین حسرت من را دیدی؟
تو نمی دانی این لحظه سرد
لحظه رفتن و آواره شدن
به چه اندازه مهیب است و دلم
طاقتی در سر نیست!
دل من
زیر آوار مصیبت ها بود!
آمدی جان دادی!
تو به این دل مرده
حس و باور دادی
مرده ای در دل خاک
زیر آوار مصیبت بودم!
آمدی خیمه زدی
روی آوار دلم
آمدی جان دادی!
مرده از جا برخاست!
شعله اش را افروخت!
همه جا روشن شد
آه،اما این بار
آتشش من را سوخت!
تو ز من دور شدی!
نه! تو بیزار شدی!
تو به سر میل رهایی داری!
تو به سر شوق جدایی داری!
اما،دل من...
خسته و بی خبر و بی فردا
ته این جمله تو
جان داده
عشق را معنا نیست!
عشق را فردا نیست!
قصه ات تکراری است!
تو به عشقت منگر
تو به این لحظه نگر
لحظه ها تکراری است!
قصه ات آخر شد،
تو به پایان بنگر!
رفتنت را بنگر..
دیگر در کوچه باغ های تنهائیم
حوصله ای برای قدم زدن ندارم
دیگر در دفتر هزار برگ تنهائیم
حوصله ای برای نوشتن ندارم
دیگر در بوم تنهائیم
حوصله ای برای کشیدن ندارم
دیگر در هوای ناپاک تنهائیم
حوصله ای برای نفس کشیدن ندارم
دیگر در زیر باران پائیز تنهائیم
حوصله ای برای خیس شدن ندارم
دیگر در میان این همه انسانهای رنگارنگ
حوصله ای برای "زندگی" ندارم..
از خواب بلند می شوم تا به آغوشت پناه ببرم..
افسوس
یادم رفته بود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم....
می خوابم....
چراغ ها...
صدای ماشین ها...
بوق ها....
سکوت شب را میشکند...
و از یادمان میبرد که شب رازی داشت
که در سکوتش پنهان میکرد...
حال دیگر سکوتی نیست!
رازی هم اگر باشد...
راز داری نیست...
+نمی دانم چه کس گفته! حقا که خوب گفته...
تمام نیست ها را هستم
من بدون تو
تمام نبودن ها را بودم
چگونه از من دریغ می کنی
حضورت را؟
دیر رسیدم
کادر بسته شده بود
صدای شاتر
پیچید به نگاهم
سعی کردم طبیعی باشم
که مثلا
دیدن دوباره ات ساده است
فلاش بعدی
مچم را گرفت:
دو چشم تار و لبی لرزیده!
عکاس نتوانست
با فوتوشاپ
آرامشان کند
مرا برید
از گوشه خاطرات تو
و حواسش نبود
روی شانه ات
چهار انگشت کوچک
جا مانده...